تبليغاتX
عشق پنهون
صفحه نخست
ایمیل
Designer
آر.اس.اس
ذخیره
عشق پنهون hide love عشق پنهون HIDE LOVE عشق پنهون
عشق پنهون
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونيک
خانگي سازی
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها


نمی دانم پس ازمرگم که آید بر مزارم که بنشیند به سوگ من، سیاه چشمی سیاه برتن کند یا نه، ولی سوگندتوراسوگند،به جان دلبرت سوگند ،مراهم یادکن آن شب که من درزیرخاک سرد تنهای تنهایم ....
با تشکر از انتخاب خوبتون مدیر وبلاگ عشق پنهون
جهت ارتباط با من می توانید با شماره ی 09149462312 با من تماس بگیرید و یا پیامک برای من بفرستید

ساعت وبلاگ
<

قالب و كدهاي جاوا >
سلام به دوستان حالتون چطوره مطوره

راستی پیام هاتونو میخونم

اون روز یکی از دوستان به اسم رها خانم به من پیام گذاشته بودند من بجا نیاوردم میشه خودتون رو بیشتر معرفی کنین رها خانوم

متشکذ می شم منتظر پیام هایتان هستم

نوشته شده توسط مهرداد خداپناهنده در 88/08/09

لينك مطلب

امروز دلم هواي با توبودن كرده

چشمانم شوق نگاه تورادارد

كاش ميتوانستم لحظه اي ببينمت

و دوباره دردرياي چشمانت غرق شوم


افسوس كه نميتوانم انچه كه در دل دارم بيان كنم

زبانم قاصر است

ودستم ناتوان از رسم احساسم

اخر چگونه ثابت كنم دوستت دارم ؟

چه كنم ؟ توبگو

چگونه ميتوانم از وراي سيمهاي فلزي

از اين دنياي مجازي احساسم را به تو نشان دهم؟



كاش فرصتي به من ميدادي؟

كاش چشمانم را ميديدي كه عشقم رافرياد ميزنند


تنهايي عذابم ميدهد

خسته ام از تكرار زندگي

تورا ميخواهم كه تكيه گاهم باشي

از پاافتاده ام توان ايستادن


ندارم .گناه من چيست ؟

كه دوستت دارم

ميخواهم با توباشم و در تو ذوب شوم


بغضي گلويم راميفشارد

گوشه خلوتي ميجويم تا رهايش كنم

غرورم نميگذارد

اينجا گريه سر دهم تنها تو


ميتواني اشكهايم راببيني

اشكي كه از چشمه قلب دردمندم جاري است



نازنينم :

باورم كن و بگذار با تودوباره جان بگيرم

ميخواهم زندگيم را باتو رونق دهم


خنده را به لبانم بازگردان

چه سخت غريبه اند اين دوباهم

تو ميتواني اشتيشان دهي؟؟


دست مهرم را رد نكن

دستي كه دست تورا ميجويد

واگر يكي شوند

دنياي تازه اي ميسازند از جنس عشق


ميشود دوباره فرهاد وشيريني ساخت

ميتوان ليلي و مجنون بود اگر چشمانت ياري ام كنند


كاش كلمات جان داشتند

و ميتوانستند احساس مرا فرياد بزنند تا باورم كني

اما اميد دارم كه روزي باورم كني

وميدانم كه دور نيست پيوند دستهايمان به اميد ان روز







نوشته شده توسط مهرداد خداپناهنده در 88/08/02

لينك مطلب

http://www.w6w.net/album/45/w6w_20050603233427374be1eed.jpg

چرا وقتی کسی که عاشقش هستی میمیره تو فقط گریه میکنی؟

چون فقط بهش عادت کردی. ولی اگه واقعا" عاشقش بودی تو هم میمردی

 کارت پستال - چشم های لیلی ...

 کارت پسنال - خداحافظ همین حالا ...

  کارت پستال - یه پنجره با یه قفس ...

 کارت پستال - به سوی من روانه شو ...

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي 
 عاشقانه

نوشته شده توسط مهرداد خداپناهنده در 88/08/02

لينك مطلب

 کارت پستال - می خوام عاشق بشم اما دنبا نمی زاره ...
نوشته شده توسط مهرداد خداپناهنده در 88/08/02

لينك مطلب

 وضع ما در گردش دنیا چه فرقی میکند ، زندگی یا مرگ بعد از ما چه فرقی میکند ، سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست ، جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی میکند ، فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت ، بی وفا امروز با فردا چه فرقی میکند ؟
نوشته شده توسط مهرداد خداپناهنده در 88/07/19

لينك مطلب

می خوام که خوبیهاتو یکی یکی بشمارم

                             تک تکِ قصه هاتو بخاطرم بسپارم

           می خوام که از عشقمون روزی هزار بار بگم

               وقتی به آخر رسید  بازم به تکرار بگم

           دروغ نیست ...!دروغ نیست

                                   عشق تو راسته راسته

         تو اونی که یه عمری دل از خدا میخواسته

           تو دفترم نوشتم تو عمرمی   تو جونم

                              عزیز مهربونم

            میخوام تا آخر عمر عشقتو باور کنم

میخوام بگم تو عشقی یه عشق بی نهایت

                       اون سر دنیا بری میام سایه به سایت

میخوام پیشت بمونم مثل شبهای یلدا

                         با تو در آغوش تو شب نرسه به فردا

              تو دفترم نوشتم تو عمرمی تو جونم

               اسم تو رو گذاشتم : عزیز مهربونم 

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم

                         ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

        هر جا هستی هر جا میری عاشقانه ها باهاتن

نوشته شده توسط مهرداد خداپناهنده در 88/02/23

لينك مطلب

نوشته شده توسط مهرداد خداپناهنده در 88/02/23

لينك مطلب

اشک رازی ست
لبخند رازی ست اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه سخن ها گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین ِ زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست

عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه سخن ها گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین ِ زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست

چند شعر و نوشته عاشقانه

نوشته شده توسط مهرداد خداپناهنده در 88/02/23

لينك مطلب

 
من دوست نمی خواهم
 
من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت
من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد
فریاد زنم فریاد:
من عشق نمی خواهم...
معشوق نمی خواهم…
می خندم و می رقصم
فریاد زنم فریاد:
اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن بر گور عیان کردم
افسوس نخواهم خورد، افسانه نمی بافم
بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم
او خوب و وفادار است! ، من خسته و رنجورم
امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد
من یاد گرفتم عشق، بیگانه نمیداند
لیکن به دل شادم سرمشق کنم امروز
دنیای خودم گرم است
« من دوست نمی خواهم
 
در بازی دل نگاه من مست تو بود ، هر برگ دلم شکسته پا بسته تو بود . من شاه دلم را به زمین انداختم ، اما چه کنم که تک دل دست تو بود
 
با مداد رنگي روزه آمدنت را نقاشي ميکنم و جادهايه رفتنت را خط ختي! کسي برايه من نيست. بيا غلط هايه زندگيم را به من بگو و زيره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،مهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح ميايي؟ کدام چمدن ماله تست؟ کدام دست ترا به من ميرساند؟کدام روز ماله من ميشوي؟بيا که درده دلم را فقط تو ميفهمي
 
 
ما را ز درون خويش غافل کردند. فهميدن عشق را مشکل کردند. انگار کسي به فکر ماهي ها نيست. سهراب بيا که آب را گل کردند.
 
یه نفر... یه جایی... تمام روباهاش تویی... وقتی که به تو فکر می کنه... احساس می کنه که زندگی واقعا پر ارزشه... پس هر وقت دلت گرفت... این حقیقت را به خاطر داشته باش... یه نفر... یه جایی... بی قرارته
 
 

نوشته شده توسط مهرداد خداپناهنده در 88/02/23

لينك مطلب

 

  در آنجا بر فراز قله ی کوه 

   دو پایم خسته از رنج دویدن 

 به خود گفتم که در این اوج دیگر 

 صدایم را خدا خواهد شنیدن 

 به سوی ابر های تیره پر زد 

 نگاه روشن امیدوارم 

 ز دل فریاد کردم کای خداوند  

 <<من او را دوست دارم...دوست دارم>> 

 صدایم رفت تا اعماق ظلمت 

 به هم زد خواب شوم اختران را 

 غبار آلوده و بی تاب کوبید 

 در زرین قصر آسمان را 

 ملائک با هزاران دست کوچک 

 ستون سخت سنگین را کشیدند 

 ز طوفان صدای بی شکیبم 

 به خود لرزیده در ابری خزیدند 

 ستون ها همچو ماران پیچ در پیچ 

 درختان در مه سبزی شناور 

 صدایم پیکرش را شست و شو داد 

 ز خاک ره درون حوض کوثر 

 خدا در خواب رویا بار خود بود 

 به زیر پلک ها پنهان نگاهش 

 صدایم رفت و با اندوه نالید  

 میان پرده های خواب گاهش 

 ولی آن پلک های نقره آلود 

 دریغا تا سحرگه بسته بودند 

 ستبر چون گوش ماهی های ساحل 

 به روی دیده اش بنشسته بودند 

 صدا فریاد می زد از سر درد 

 بهم کی ریزد این خواب خدایی 

 اینجا تشنه ی یک جرعه ی مهر 

 تو آنجا خفته بر تخت خدایی 

 مگر چندان تواند اوج گیرد 

 صدای دردمند و محنت آلود؟ 

 چو صبح تازه از راه باز آمد 

 صدایم از صدا دیگر توهی بود 

 ولی اینجا به سوی آسمان هاست 

 هنوز این دیده ی امیدوارم 

 خدایا این صدا را می شناسی؟!! 

 من او را(( دوست دارم*...*دوست دارم)) 

 

 

 با تو تولدی دوباره یافتم 

 

 با تو از نو زیستم 

 

 با تو آرامش را یافتم 

 

 با تو مهربانی را احساس کردم 

 

 با تو دوست داشتن را آموختم 

 

 با تو عشق را تجربه کردم 

 

 با تو از من (ما) ساختم 

 

 با تو خواهم ماند  

 

 با تو خواهم مرد  

 

 با یاد تو 

 

 دوستت دارم تا همیشه . 

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خداپناهنده در 88/02/23

لينك مطلب

جستجو



آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati

JavaScript Codes

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس